دیگران کاشتند و ما خوردیم
شاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سر راه دید مزرعه ای
که در آن بود مردم بسیار
*
اندر آن دشت پیرمردی دید
که گذشته است عمر او زنود
دانه ی جوز بر زمین می کاشت
که به فصل بهار سبز شود
*
گفت نوشیروان به آن دهقان
که چرا حرص می زنی چندین؟
پای های تو بر لب گور است
تو کنون جوز می کنی به زمین؟
*
جوز ده سال عمر می خواهد
که قوی گردد و به بار آید
تو که بعد از دو روز خواهی مرد
گردکان کشتن ات چه کار آید؟
*
مرد دهقان به شاه کسری گفت
مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 3:55 PM توسط محمودي، شفاعتی
|