شاه انوشیروان به موسم دی

رفت بیرون ز شهر بهر شکار

در سر راه دید مزرعه ای

که در آن بود مردم بسیار

*

اندر آن دشت پیرمردی دید

که گذشته است عمر او زنود

دانه ی جوز بر زمین می کاشت

که به فصل بهار سبز شود

*

گفت نوشیروان به آن دهقان

که چرا حرص می زنی چندین؟

پای های تو بر لب گور است

تو کنون جوز می کنی به زمین؟

*

جوز ده سال عمر می خواهد

که قوی گردد و به بار آید

تو که بعد از دو روز خواهی مرد

گردکان کشتن ات چه کار آید؟

*

مرد دهقان به شاه کسری گفت

مردم از کاشتن زیان نبرند

دگران کاشتند و ما خوردیم

ما بکاریم و دیگران بخورند